چ ـند روز پیش بطور اتفاقی بحثی داشتم با خودم و نتوانستم بعد از 15 سال ساکت بمانم و بلاخره خودم را مجبور دیدم به آقای منوچهر جمالی چند جمله بگم ... نه خطاب به او ، بلکه همینطوری ، فقط بگم که می فهمم او را ...
آ نجا دیدم کسانی را که می آمدند و میرفتند و در عالم خودشان برای خودشان می نوشتند و می رفتند ، بدون اینکه اصلا بفهمند ، این آقای جمالی چه میگوید .. و چه میخواهد بگوید ، طرف چه گفته است و چه کرده است ...
ا ین ها ، به چه زیبائی آینه ای بازتاب دهنده ی روشنگری های اصیل و نقش روشنفکران و درک و فهم بعضی از پیروان خط این پیر دیر زمان ما می باشد ... و فهمیدم که وای که اگر روشنگری هایش بر این روشن روانان این تاثیر و باز تاثیر را گذاشته ، که اینان این گونه برخورد را دارند چه با خودشان و چه با او ... وای به حال دیگران !!! ....
ی اد خاطره ای از دکتر مدنی افتادم ...
ایشان در آن زمان ، در صفحه اقتصادی اطلاعات ( و یا کیهان ) سرمقاله های اقتصادی را می نوشت ... ، سرکلاس درس « تاریخ عقاید اقتصادی » وقتی بحث به سر مارکس و انگلس رسیده بود و چند تا از بچه مذهبی های ( که آنزمان در اپوزیسیون بودند ) خیلی شلوغ کاری کردند !... دکتر مدنی ، گوئی آینده نگری کرده بود ... با خشم ، بحث و درسش را قطع کرد و یادم است لکه گوئی خطاب بمن ( او رو کرده بود به من و به من زل زده بود [ آنروز ها مجله ی دانشجوئی دانشگاه را به تنهائی می نوشتم ، به تنهائی بر روی استنسل تایپ می کردم و دسته های ماشین استنسل را می چرخاندم و منگنه می کردم و در منزا هم پخش می کردم ] او بر گشت و با آن غم و خشم فراموش نشدنیش ، گفت :
« وقتی می بینم شما هائی که آینده مملکت را می خواهید بچرخانید ، کمرم می شکند ! چرا شما ها به اینها هیچی نمی گوئید ! » او کلاس را ترک کرد و برای همیشه از دانشگاه ما رفت ...
گ ـاهی تلنگر هائی به آدم می خورد که آدمی به خودش می آید که : « هی ! .. کجا میروی ؟ آقا ! ( خانم !) ، به خودت بیا !!! »»
و حالا این دختر دائی شاهکار و همزمان این دو سه تا بچه ی سیاه پوش خود خور مرا به خودم کشاندند !!! « بابا ، این دست خود شخص آدم است که با خودش چکار کند ! »
ت ـوی آینه خودم را دیدم و... وای چقدر احساس پیری و خمودگی و رخوت دارم ... به خودم گفتم :
« بس کن ! به خودت برس ! »
ب ـه همین نیت برنامه ام را ریختم ... ولی میبینم یک مقدار هم نیاز دارم که دلایلی تئوریکی برای خودم پیدا کنم .... دلایلم را بشکافم و به « این به خود رسیدنم » یک جنبه ی فلسفی و ایده الوژی بدهم ، چون می بینیم که خیلی این از من جوانتر ها ، حتی خیلی بد تر و شل تر و بی حرکت تر از ما هستند !
و قتی میبینم که مثلا این دختر خانم بیست وهفت ، هشت ساله اسم خودش را چسد متحرک ، بگذارد ... وای به حال این مردان بالا تر از چهل و چند ساله ی ایرانی همشهری بی بخار که عملا از این مرده ی متحرک بی حرکت ترند ....
نگران اما نباشید ... چه زود همین مرده های بی تحرک و خموش وقتی تنها پای بحث و حرف الکی پیش می آید یک مرتبه تبدیل به شیر میشوند و حتی ژیان تر از شیر !... و رگ های گردنشان ، قلمبه ای می زند بالا ... گوئی تمام مدت اینها بدنبال فرصت مناسبی برای خالی کردن انرژی مترصد مانده بوده اند ....
و بعد از آن وقتی که اشاره و تحریکشان کنم به این واقعیت که « حالا هیچی هستید !» ، این بجای خود ، ولی « در گذشته چه بوده اید ؟ » که دیگر آنگاه ایشان رها می کنند خودشان را در عالم هپروتشان و رویا ها ی یک عمر در ذهن مانده شان بیدار می شود ... و دروغ و راست کسی میشوند که همیشه در گذشته می خواستند باشند !! حالا بوده اند یا نه اش پای خودشان !!!؟؟ ...
ا زبچه گی از هرچه لات و گردن کلفت ها و لوت بازی ها بدم می آمد ، حالا گیر یکی از این لات ترین لات های شهر گیر افتاده ام .. اگر چه مجبورم با او سرو کار داشته باشم ولی خودم هم نمیتوانم ساده از سرش بگذرم .. لات با حالی است .. یک جاهل حسابی .. عجب تاریخچه ای داردند اینها و چه قصه هائی ...
تازه توی این شهر این یکی از « مشتی » هایش است ... از این بدتر ش را هم همینجا دیده ام .. کسی که دیگر حتی پلیس هم دیگر به او دیگر کاری ندارد ... و از خیر دستگیری او هم می گذرد ... فقط طفلی فرزندانش که او را نمی پذیرند ...
ا مروز بخاطر جلسه ی فرهنگی افغانها که در خانه ی آریانا جلسه داشتند ...
چه باشکوه و مرتب و منظم ... بدون توهین و ناسزا و گردن کلفتی ها ...
ی ک عده از دوستان و یاران همایش و از افراد ایران سرا هم آمده بودند ...
غیر از یکی چند نفر بقیه گندشان بزند.. همان ایرانیگریها و ایرانیبازیشان ...
چقدر بازی های یکی دو تا از این احمق ها ، مسخره بود و توی ذوق می زند .. اه اه از این پوپ کورن های وطنی ، حیف از فیل ! همان پاپ کورن بهتر است به اینه ها بگویم ...
م ـثلا اومدم امروز راجع به موضوعات دیگر چیزی ننویسم ... و بجایش راجع به خودم بنویسم ... چگونه سلامت و سر حال و شاداب و سر خوش باشم ... چیزی که هستم ....
ب ـا یک خانم تجرد خواه 45 ساله قرار گذاشتیم ... فردا میاد دنبالم بریم نوردینگ والکینگ ... توی جنگل .. از شرق به غرب و از پائین به بالا... کلا شاید حدود 4 تا 5 کیلو متر راه پیش رو داریم ...
ا مروز حداقل سه لیتر نوشابه ( جای نعناع و چای گزنه ) نوشیدم ... وزن ایده آل 55 کیلو است ... 15 کیلو باید کم شود ...
«اهداف » در کتاب ، لغت ذهن من ، همزبان مترادف است با برنامه پیش رو ، برنامه ریختن و طرحو نقشه ( برنامه ی عملی) ... هدف گیری و رسیدن به هدف را در زندگی آنقدر دنبال کرده ام و به آنها رسیده ام و نیز توانائی کنار آمدن با مشکلات در راه نرسیدن به هدف برای دسترسی به اهداف را هم بخوبی تجربی آموخته ام .. و خلاصثه فهمیدم اولا اهداف را باید منطقی ، حقیقی و گام گام بگام پیش برد تا به نتیجه ی دلخواه که آنهم باید عملی باشد و تخیلی دست یاقت ..
نه قصد شعار دادن دارم و نه تخلیه روحی ... بلکه آموزاندن و روحیه دادن که من کردم ، هم سودش را می برم و هم نتیجه اش گرفته ام ... شما هم میتوانید از تجربیات من استفاده کنید .. یا نکنید ..
یادم میاد از روز های درمانده گی خودم ... و این که خودم اون روز ها چقدر نیاز به راهنمائی و نیاز به به کسی داشتم که منو بفهمه .. کاش بتونم حالا هم ّ[ تقصیر این خصلت ٫پدر بزرگ بودن منه ونه خود بزرگ بینی ] بتونم نظری رو که میدم .. کار ساز بشه ...
تو این سالها این رو فهمیدام که آدم باید بخواهد و عمل کند و بی خود با خودش استخاره نکند و یا بیجهت کشتی نگیرد! ( اراده ؟ ! ) ...
نتیجه اش شده است همین نکته که تقریبا یکی از مشکلات فعلی من شده ... همین رسیدن به اهدافم !
که تقریبا در بیشتر سطوح به ارضا رسیده ام ... و دلگرمی خاصی به هیچ چیز ندارم .. نمیدانم این بهشت لعنتی جقدر خسته و دیوانه کننده خواهد بود ...
داشتم از خودم می گفتم و اینکه عملا وقتی یک نگاه به گذسته ام می کنم میبینم من کلا از آن افرادی هستم که «رفتن ..به سمت هدف » و « کوشش برای دستیابی به هدف » برایم همیشه هیجان انگیز تر و جالب تر بود تا « رسید » و « دستیابی » به هدف ... شاید واقعا در زندگی نیاز به یک «شریک و همراهی در زندگی » داشته ام که اگر او میتوانست با این اهداف بدست آمده کارهائی می کرد شاید مشترکا به جائی میرسیدیم ... !!...
ولی کو آدم صاف و صادق و هم فکر و هم نظر ی که با ها هم بتونیم کنار بیایم... صداقت و رو راستی و اعتماد ... اون پایه ی اولیه ی زندگی مشترک را در خیلی از دوستانم ندیدم ...
حالا که بحث اگر و اما نیست و .. نیز همراه مکملی در کار نیست [ حالا خود خواهی بکنار، صادقانه اقرار می کنم : واقعا ، بد جوری نیاز به یک همراه و همسر را شدیدا نیاز مندم ولی امید داشتنش را از دست داده ام ]
در خودم و با خود م به درجه ی والائی از ارضا و خود کفائی رسیده ام ... و خودم را مرد وارسته ای به حساب می آورم .... ارضا شده ام و هدف هایم نیز تقریبا روشن و کوتاه مدت و عملی و .. هستند ، ولی این بی خطی و رخوت ناشی از تنها بودن یک دلسردی و دلمردگی خاصی را در من ایجاد کرده است ...
نیاز به یگ همپا دارم ؟!
حالت شناگری را دارم که در وسط دریا است و نمیداند به کدام طرف برود ...
یا مثل صحرا گردی که به هر طرف می تواند برود ..
مثل پولداری که توی خزانه اش روی پولهایش نشسته باشد ...
برای همین باید یک تکانی دوباره میخواهم به خودم بدهم ...
پس حالا میخواهم بشینم و به خودم برسم ...
و ببینم چه پیش میاید ...
تا این و یا آن زمان ...
که یک هدف مشخص «کت وکلفت » پیدا نکنم در همین سازندگی های ساده روزمره به بازی هایم ادامه میدهم ...
یادمه سه جهار سال پیش همین جملات را عینا نوشته بودم ...
و آنجا نوشته بودم اگر راست میگی یک کاری کن که بتونی نشان بتوانی بدهی که به چیزی رسیده ای ! ... خوب بفرمائید ! ... رسیده ام و حالا چی !!!
نمیدانم ..
-
فعلا « خودم »را در دستور کار قرار میدهم ...
-
با برنامه ی سالم و سلامت و بدن سازی ...
-
هدف اصلی کاهش وزن به 65 و بعد به 60 ..
-
در روز بطور متوسط حداقل ده ساعت ( روزی یکساعت و نیم ) فعالیت و تحرک ورزشی [و نه همین طور الکی دوچرخه سواری و قدم زدن ] بلکه ورزشی و و هدف مند .. یعنی مثلا: تند روی و ... دوچرخه روی ... عصا بازی (نوردیک والکینگ) ، رقص ورزشی ( ایروبیک ) ، بازی با دم و دستک ( دمبیل و توپ ) و نرمش های بدنی بر روی سیستم پیلاتوس ، لوون و استفاده از توپ ...
-
تغذیه برا ساس جدیدترین متد روز
-
روزی حداقل یک کیلو میوه ...
-
نوشیدن حداقل دو ونیم لیتر نوشیدنی !
-
خوابیدن حداقل ( بخاطر نیاز کمتری که کلا دارم نمیتوانم بگویم 8 ساعت ولی در آن جهت ! میتوانم اما در آن جهت وقت بگذارم .. هشت ساعت برای خواب ، حالا اگر طبق عادتم کمتر .. ولی این فرصت را حداقل به خودم بدهم ..
-
استراحت وآرامش از طریق رفتن حداقل دو یا سه بار به سونا و ...
-
ماشاژ و کیسه خشک کشیدن ... و
-
محدود کردن کار در آریانا به سه روز کار فعال و هدفمند برای دسیابی به هدف ثابت و روشن ...
-
هر هفته حداقل شرکت در یک و برنامه ی هنری و اگر شد نه فقط مصرف کننده ی تماشاچی ... بلکه یک جور فعال .....
قول داده بودم به خودم به یک وزن خاصی برسم ... یادتون میاد ... علت استراحت و عقب نشینی چند روزه ام شرطی بود که با خودم گذاشته بودم ...
اون زمان ۸۵ تا ۸۷ بودم ... دیروز شدم ۶۹ تا ۷۰ .... ( ۱۵ کیلو ! ) برم یه دور خیز کنم به نیت ۶۰ ...
میگم راست می گفت این دختر دائی تازه پیدا شده ی خوشگل و موشگل من ...
وقتی پرسید چرا اینقدر توی خودم هستم و .... این چیزا و جوابش رو با بغض دادم که :
« سن نم شده 50 و 7 ، یعنی 3 تا مونده به 60 !»
غش غش خندید و گفت .... و
گفت و گفت ....
تا بلاخره دیدم ....
راست میگه ...
وقتی دیدم این بچه ی حلال زاده ، که به پسر عمه ش رفته ، حرف شنوئی کرده و از لج من و این حواریون سیاه پوش بنده ، رفته یک صفحه ی رنگین و با مزه درست کرده ....
دیگه مجبور شدم .. حرفش رو زمین نیندازم ...
پس خلاصه کنم که زیاد ننویسم ...
میبینم :
اینقدر من با مرده های واقعی
و آدمهای دم مرگ ومردن
و این پیر پاتای مرکز منون و گروه سالمندان
و بدتر از اینها با این جوونای دلمرده سیاه بین
بر خورده ام
که خودم هم دیگه حتی
....
گفتم
وای !
کجای کارم ...
بیرون هفته ی سوم هوا ی همیشه پر از ابر و شرشر باران تابستانی هامبورگ داره کولاک می کنه ...
« این لعنتی هم روش !»
او مدم و این نتیجه رو گرفتم :
من پنجاه و چند ساله هستم .. خوب که چی !
آدمی پا به به سن گذاشته ...
جا افتاده ی بی آزار سر شار از انرژی و مثبت اندیش و خندان و شوخ و ... کیفور ... بدون هیچ وابستگی و اعتیادو و پاک و صاف و صادق .. بی شیله و بی پیله ...
تازه حالا اول زمانی است که می تونم با کوشش در جهت سالمی و سلامت جلوی پیر شدنم رو بگیرم ... دوسه کار می کنم ...
تغذیه سالم
و کوشش در جهت حفظ شادابی و سلامتی ...
دوستان ...
یاران ...
دختران ...
نوه گان ...
مراجعین ...
شما هر غلطی میخواهین بکنین بکنین ...
من اجبارا فعلن خودم را موظف و مجبور میبینم برای حال دادن به خودم ....
با نوه ی گلم که دختر لطف و عنایت فرمودند ، و برای دو هفته ای ، به دستان من سپردتدش بشینم و حال بکنم ...
-
چقدر سخته بچه داری !!!! -
شاید مجبورم بخاطر این موهبت یک مقدار بچگی و جوانی کنم ...
تا از او یک مقدار انرژی جوونی بگیرم ....
اینه که به این صفجه چند روز استراحت میدم ....
شاید برای خودم هم خوب باشه ...
اگه کامپیوتر دم دستم باشه شاید شما براتون نوشتم...
پس نوشت اختصاصی :
دختر گلم .. فعلا یقه ی همین امیره رو بچسب ... بهتر از این گروه یه وجبی بو گندی قهوه ای بو ناکیه ...!... که دنبال خودت کشوندی ...
دورا دور هستم و هوا ت رو دارم !...
نصیحت پدرانه ی منو گوش کن ! :
دست از سیاه بازیهات و این آهنگ مرده و غیره بردار ! بابا دلم گرفت ...
ببین نازنین ، توهم از این دختر دائیم یاد بگیر ... ببین این خانم خوشگله چه صفحه ی با حالی زده ( کلیک کن ) ... او از تو خیلی سیاه تر بود ! ...
دحترک ساکت و غمگین نشسته بود ... خم شد و برگشت و بمن زل زد ... چقدر غم تو نگاهش نشسته بود ... چه چهره ی معصومی دارد ...
من فقط بهش گفتم که از مدل و فرم سیاه نوشته هاش خوشم میاد ...
همین !جوابمو داد:
من سیاه می نویسم..
بعد خودش ادامه داد :
اخه رنگ دیگه ای ندیدم تو زندگیم..
ساکت نشسته بودم و گوش میکردم ... گفت:
من مصلوب واژه ام
متن منو دارمی زنه..
من می خوام بادارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم.
من همینطور نگاش می کردم و او خودش برام گفت:
شاید واقعا مثله همه نباشم..
من فرق دارم اما چیزی نیستم که کسی ندیده و ونو ظهور باشم...
منم آدمم و یه دختر...
من ساکتم و گوش می کنم
اما ساده گفتم که یه آدم ودخترم
چون عام نیستم..خاصم
من نمی دونم چیم...تو خودم گمم کردند..
گم شدم ونمی دونم چرا قصد پیداکردنم رو ندارند....
نمیدونم چیزی بگم یا نه ؟ و او ادامه میده ...
می خوام باشم...می خوام زنده باشم...
من از مرگ نمی ترسم...
از بودن می ترسم...
از اینکه باشم اما نتونم باشم!!
و ازم پرسید:
می فهمی؟!
نمیدونم ... اما سعی می کنم که بفهممش و او میگه :
ازبودن درحین نبودن می ترسم..
من سیاه می نویسم.. اخه رنگ دیگه ای ندیدم تو زندگیم..
من مصلوب واژه ام
من از درد آویزونم...
متن منو دارمی زنه..
من می خوام بادارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم..
ازم دوباره می پرسه :
دیوونه شدم نه؟!
نمیدونم چی بگم بهش و او خودش بریده و دوخته و من هنوز چیزی نگفته و عکس العملی نشون نداده گفت
منو به تمسخرنگیر...
من از جهش ژنتیک در بمب هسته ای حال بدتری دارم...
انگار فکر منو خوند که گفت
من همینم..
تمام !
برام جالب شد ببینم این دختره کیه دیگه ؟؟؟؟!!!!
رفتم تو صفحه اش و دیدم ... اووووووه ... چه خونین و مالینی...
دعوتش ردم توی اتاق شیشدری باغم .... و برایش نظرم رو دادم ...
خوب این برداشت من بود تو نگاه اول ...
وقتی این حرفهامو شنید ... عصبانی شد و جیغ و داد راه انداخت که :
نمی دونم چی بگم...اما ازاین نوع نوشتنتون درباره خودم بدم اومد.. شرمنده..من خیلی رک و رو راستم...
دلمم نمی خواد دلتون برام بسوزه ودلداریم بدین..
دلداری ؟ دل سوختن ؟ ....
مقصودم از دار زدن به وسیله ای متن هم همین بود..
من که بازم مقصودشو نفهمیدم ...
می دونستم همه می یان همین کارو می کنن
همه ؟
چی کار ؟
و همین جوری به حالاتم نگاه می کنن..
چی ... کی ... چه .. نمی فهمم ...
اما نمی خوام ..این وبلاگ یه وبلاگ بکره..
نمی خوام کسی به حریمش تجاوز کنه...
ها؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!! کی ؟؟؟ کی میخواد کاری بکنه ...
کی ... کجا... تجاوز .... چی .... کدوم وبلاگ ....
من نقد می خوام..
نه از قیافه و من انتقادکنید..
من فقط خودوبلاگیم رو به نقدگذاشته ام
میخ شدم ؟! یعنی چی ؟
پس اون چیزائی که نوشتم کشک بود ؟
شاید دوست داشت براش بنویسم :
وای ، وووی چی وبلاگت خوشگله .. ماهه .. قشنگه ... عالبه .. نظیر نداره ...
نه من فقط برداشت خودم رو مینویسم ... و نظر خودم رو هم میدم ... اونم به همون دو خطی که برام درد دل کرده بود ....
تازه منکه برای خوش آمد و بد آمد کسی نمی نویسم ...
ببخشید ، خودش میخواد که به اوناش کار نداشته باشم !.. باشه ... که ندارم .. تازه خودش این مطلب رو پیش کشیده ...
او رو که قبلا هم دعوتش کرده بودم ، بردمش توی ششدری ی باغم و باهاش صحبت کردم ... حرفی زدم و او هم حرفش رو زد ... نه بحث داریم و نه دعوا ... و حتی نمیدونم جوابی باید بدهم بهش یا نه .... هنوزم میگم سبک سیاه نویسی اش جالب است ولی خودش رو نه میشناسم و نه میخوام بشناسم ... چه میدونم هز سی مشگل های خودشو داره ...
ولی جدا از همه ی این ها ...
در همین ارتباط راستش حرف این خانم من رو برد توی گذشته های خودم ...
برای خودم اومدم و اینجا هم از همون زاویه برا ی شما یک افشا گری در باره ی خودم بکنم برای اینکار رفتم سراغ یکی از نوشته قدیمی ام ُ اونرو دستکاری کردم و اینجا می نویسمش ...
آره حرف های این خانم من رو برد توی گذشته های خودم ....
یاد خودم افتادم و مدل نوشتن نوشته های خودم در دورانی نو جوانیم زمانی که بیشتر مطلبم را از طریق شر و ور های شاعرانه بیان میکردم و شعر مینوشتم و میگفتم و میخواندم ، آنرا اینطور بیان کرده بودم :
....گاهی دلم میگیرد.. غمین میشوم .. خیلی غمگین .. و تنها میشوم .. تنها .. کوچک..هیچ میشوم .. حرف میشوم .. کلمه میشوم .. در خود میپیچم .. روی کاغذ غلت میزنم .. جاری میشوم .. سیل میشوم ..شعر میشوم .. های هائی میشوم : بر گور من من ....
هنوز هم همینطور مینویسم :
نوشتن برای من مثل کل پروسه ی هم خوابگی و آبستن شدن ، بارداری تا زایمان نوزادی است یرای یک زن....
نوشته ای که الان دارید میخوانید نتیجه ی یک روز کلنجار رفتن درونی من است ... که در دو کلمه خوندین و تمام شد و رفت پی کارش ... آنچه نوشته ام و آنچه می نویسم و عرصه میکنم ... آنرا چه چه دیگران بخوانند و چه نخوانند مهم نیست برایم ... برایم جالب است که بدانم چه تاثیری دارد اما برایم مهم این نیست که آیا برایم کف میزنند ، تشویقم میکنند یا هو میکشند و تحقیر !
غیر از مواردی که واقعا نظرم را به کسی عرضه میکنم ولی در نوشته های معمولیم راستش حتی نتیجه ای که از بحث گرفته ام (خلاصه ی مطلب) نیز برایم مهم نیست ... چه شاید در یک موقعیت دیگر ، بدلایل مختلف و دخالت جلوه های دیگر ، مثلا حتی تغییر زاویه دید ، از همان مجموعه مشابه ، به یک جمعبندی دیگری برسم و ....
منهم مثل معصومه در این زمینه هستم ... تعجب می کنم که او باکره نگه داشته است خودش را .. من شده ام مثل یک زن پر از حشر آماده ی له له زن ...
با ذهنی پذیرا ، ذهنی آماده ی گر گرفتن ( و آماده دریافت ) خودش دل دل میزند ( و به اصطلاح ما مشهدی ها ) ُمدُمد میکند ، میطلبد .. میخواهد ... میخواهد که تلنگری در گیرد ... دیدن یک صحنه ، شنیدن یک صدا ، خواندن یک جمله ، لمس یک چیزی میتواند ، نیوشائی یک بوی آشنا ... همین کافی است ... همین که حسی از احساساتش تحریک شوند ... حتی اگر هیچ چیز نباشد ، از هیچ چیز ، چیزی میسازد ... گیر میدهد به هر چه و به که دم دستش باشد و برسد .. تا اینکه بهانه ای برای درگیر کردن خود با خودش پیدا کند ... کاری کند که از میان اخگر ها ، جرقه ای بر روی پوده هایش بجهد ، بپرد ، در گیرد و بسوزاند و... با گر گرفتن است .. با گرد و خاک بر پا کردن است که میتواند پی ببرد به خودش ... و من درست عاشق همین در گیری های خود با خودم هستم ...
زمانی که تخم پاشیده و افشانده میشود... تلنگر وارد میشود... جرقه ای که به پود مغزی من میخورد ... و کل سیستم درونی این دوران از این تخمک گذاری تا مرحله ی تکامل ( تبدیل نطفه به جنین و رشد جنین تا لحظه ی تولد ( زایش) با یک تحرک احساسی شروع میشود ...
برای من ، شخصا ، خود این دوران رشد تاریخی آن موجود در درون زهدان فکرم است ، که برایم دلنشین است ... آن پروسه ی "سیر آبستنی " و تکامل یک « چیز نو » در درون من است ... و بقول این اقای منوچهر جمالی " روند پیدایش روشنی از تاریکی است "... که هیچ کس جز خود من آن را نه فهم ، نه لمس و نه درک ، نمیتواند بکند ... و با این دید خلاصه بگویم ، مغز کلام در لمس این احساس ماجراجویانه ی کندوکاو و جنگ و جدل خود های درونی من بعنوان یک انسان است ... روند رفتن به هفت خوان است ...
از بیرون از خودم نه کسی آن را میفهمد و نه من میتوانم آن را برای کسی تعریف و یا تشریح و بیان کنم ... و حتی الان هم دارم شرح میدهم مطمئن نیستم که آیا اصلا کسی ، مثلا تو ئی که میخوانی ، آیا میفهمی چه می گویم؟... درک میکنی ؟ شاید بتوانی مجسم کنی که چه حالتی است ! ولی من لمس می کنم ... همان طور که هیچ مردی متاسفانه نمیتواند لمس کند احساس درون یک مادر را در دوران بارداری ش !
آنچه نوشته و ب
